تبليغاتX
.:: شعر و داستان ::.

شعر و داستان

شعر من چشم روزگار من است-------- ورنه از هر چه شعر بیزارم

پرتگاه حادثه سه شنبه ششم آذر 1386 1:15

 

 

عذاب - رنج - مرارت به شانه می بارد

  و روزگار سگی  دست  بر نمی دارد

 

ویک تپانچه که با خیرگی ی هرچه تمام

مصمم  است  گلی بر شقیقه  بگذارد

 

... ومن که در لبه پرتگاه  حادثه ام

مگر  غریبه  بیاید  مرا  نگهدارد  !

 

واین سئوال که جرمم چه بوده است مگر

که هموطن ! به گلویم  گلوله می کارد ؟  

 

اگر چه خواهش پوچی است می روم اما

یکی  جنازه  من  را  به  گور   بسپارد

 

نوشته شده توسط محمد رضا غلامی | موضوع: | لينک ثابت |