عذاب - رنج - مرارت به شانه می بارد
و روزگار سگی دست بر نمی دارد
ویک تپانچه که با خیرگی ی هرچه تمام
مصمم است گلی بر شقیقه بگذارد
... ومن که در لبه پرتگاه حادثه ام
مگر غریبه بیاید مرا نگهدارد !
واین سئوال که جرمم چه بوده است مگر
که هموطن ! به گلویم گلوله می کارد ؟
اگر چه خواهش پوچی است می روم اما
یکی جنازه من را به گور بسپارد

