تبليغاتX
.:: شعر و داستان ::.

شعر و داستان

شعر من چشم روزگار من است-------- ورنه از هر چه شعر بیزارم

سکوت معلق یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386 15:25

 

 

منم سکوت معلق میان این همه درد

منم دو چشم تماشاگر شکستن مرد

 

منم دو پای مردد به کوچه های هراس

صدای هق هق بغض گلوی یک شبگرد

 

اسیر خشم خدایان فالگوش زمین

مطیع امر شباویز های وهم نورد

 

به دام مبتکران کلاه شرعی ساز

ورام مخترعان فریب و مکر وشگرد...

 

فروشی ام به پشیزی برای تا سر برج

و یا به سفره موروثی  دو  روز  نبرد

 

میان این همه پوچی میان این همه هیچ

میان این همه تحقیر باز هم خونسرد !!

 

ببین که جبر چه کرده است اختیار مرا

واختیار تو با جبر اهل  درد  چه کرد

 

خدای من که حمایل نداشت خنجر خون

اسیر مکر خدای تو شد به بازی نرد

 

دوباره  یهوه  فرود آمد ست تا بکشد

به روی سرخ خدا گونه گان نگاره زرد

 

دوباره بردگی ام جاری از زبان من است

ومن  سکوت معلق میان این همه درد...

 

 

 

نوشته شده توسط محمد رضا غلامی | موضوع: سکوت معلق | لينک ثابت |