تبليغاتX
.:: شعر و داستان ::.

شعر و داستان

شعر من چشم روزگار من است-------- ورنه از هر چه شعر بیزارم

گلایه ای از وطنم شنبه پنجم اسفند 1385 1:59

 

ای مادرٍء زنازده فرزند کیستم ؟؟

من آریایی ام؟عربم ؟صهیونیستم؟؟

 

کابین تو تا به احمد ومحمود میدهی!

ایران :چگونه روی دوپایم بایستم؟

 

وقتی به ریش منصب من درتزلزل است!

باید ریا  کنم  که بگویند بیستم

 

آشو کجاست ؟ تا  بسراید  ز  ظلمتم

کوروش کجاست ؟تا که ببیند که چیستم

 

دنیاگذشت و من چو خری بار از کتاب 

بی نعل  و دم  بریده  سرآغاز   پیستم!!

 

اینجا مرا به  بزم  ادب  جا  نمی دهند

چون جیره خوار  سفره ی نا اهل  نیستم

 

نفرین کنم تو راکه به اجدادمن چه رفت

نفرین  کنی  مرا  که چه  تسلیم زیستم

 

خو داده ای مرا به (غلامی) و بردگی !

خو کرده ام به اینکه نباید بایستم !

 

حالا که ظلم ما وتو با هم برابر است

بر  حال  شاعران  ز ته  دل  گریستم

 

 

نوشته شده توسط محمد رضا غلامی | موضوع: گلایه ای از وطن | لينک ثابت |