سكوت خشك كويرم مرا كه دريا بد
به قاف غصه اسيرم مرا كه دريابد
مرا كه راوي بيداد قصه هاي شبم
اگر زغصه بميرم مرا كه دريابد
زخوف شب زدگانيكه سرخوشندبه هيچ
بريده راه نفيرم مرا كه دريا بد
ز بدو آمدنم روح ارتجاع دميد
به تار وپود خميرم مرا كه دريابد
طناب گردن من دست شيخ صومعه است
به زعم شيخ صغيرم مرا كه دريابد
به چاه بي كسي ام گوشدار حرف خودم
صداي بغض اميرم مرا كه دريابد
رميده دل زكفم تا سه شيفت جان بكند
سراغ دل زكه گيرم مرا كه دريابد
چو شير در قفسم بي نفس فتاده کنار
قفس تنيده به شيرم مرا كه دريابد
جوا نيم همه شد شاعري صد به دو غاز
كنون كه خسته وپيرم مرا كه دريابد
سواد ناقص تان يا رئيس مي فشرد
گلوي سبز ضميرم مرا كه دريابد
شماكه عدل وعدالت به نشوخوارشماست
من آدمم و اسيرم مرا كه دريابد
مرا ز جيب شما انتظار جود نبود
نشد كه خشكه بگيرم مرا كه دريابد
من از شعار و شعار و شعارخسته شدم
من از مشاعره سيرم مرا كه دريابد
(غلامي) ام و خجالت زروی لاله سرخ
و سر فكنده به زيرم مرا كه دريابد

