(( بسي رنج بردي در آن سال سي عجم زنده كردي بدان پارسي))
به فقر و نداري همي ساختي به اسباب و خرگه نپرداختي
((بنايي تو از نظم كردي بلند كه از باد و باران نيابد گزند))
عجم سالها در بناي تو زيست شد آن افتخاري كه پوشیده نيست
بناگه عجم غرق در خواب شد بناي تو تكفير اعراب شد
عربها فراتر ز دين آمدند به تحريف ايران زمين آمدند
خراسان بدان جاه بر باد شد نيوشنده ي امر بغداد شد
عرب با عجم در هم آميختند بس ايوان ز ايران فرو ريختند!!
فراموش شد رستم نامدار فراموش شد رزم اسفندیار
فراموش شد تخت كاووس كي از ايرانيان بخت برگشت پي
همان قاتلان حسين علي بر ايرانيان حكمران و ولي!
همان كوفيان بدور از وفا به ما گريه آموختند و عزا !
دگر جام جم رونق از دست داد وملك جم اندر خم گرد باد
ابو مسلم ار مرد دوران نبود چه داند كسي شايد ايران نبود
كه گفتست كاوه خميني نبود؟؟ كه گفتست آرش حسيني نبود؟؟
دل پاره ي چرمي كاويان من از نام الله بينم نشان
((نگوئيد آتش پرستان بدند پرستنده ي پاك يزدان بدند ))
((به پاد افره اين را گناهم مگير تو اي آفريننده مهر و تیر ))
قداست بسي نقش بر ماه كرد ! تعصب بسي كور گمراه كرد
ابوالقاسما روح تو شاد باد ((و رحمت بر آن تربت پاك باد))
((بنايي تو از نظم كردي بلند كه از باد و باران نیابد گزند ))
بناي تو مي خواست ويران شود ! چو تخت نیاکان ایران شود!
شنيدند فريادت اهل جهان به دادت رسيدند فرزانگان
تو هم داد فرهنگمان بازرس بنايت شده قيرگوني نترس!!
مشو هموطن زين سخنها نژند كه شوخند اين مردم بير جند
لگد كردم ار گوشه اي از ادب ز همچون مني اين نباشد عجب
سخن بر سر شاعر و شعر نيست بگوئيدمان درد فرهنگ چيست ؟
به گفتار استاد پنديم ما ولي در عمل نعلبنديم ما!
مخنديد بر شعر كم ارزشم بگرييد بر قللت دانشم
بنامان به تزوير اعراب ريخت زقحطای اندیشه ی ناب ريخت
سبيل فريدون و گرشاسب كو؟ يكي ريش دارد سرش چار مو!
يكي جين چسبان به پا مي كند يكي دود افيون هوا مي كند
چو یک گربه بر شيرواني داغ به سوداي عشقند آنسوي باغ
جوانان ما غرق نسيان شدند چنان گشت ايران كه اينان شدند!
شكايت ندارم از اين دوستان چه بايد بچينند زين بوستان
شكستند چون بربط و تار و چنگ به امواج بايد نمايند جنگ
فراموش شد ساز و آواز ما كه شد مرغ همسايه مان غاز ما
از آنروز رمبو چنين مرد شد كه نوروزگان و سده سرد شد
چرا مهرگان و امر دادگان ازين خطه بستند رخت و نشان ؟
چه كرديم با دين و فرهنگمان ؟ شده با خودمان سر جنگمان؟؟
من آنروز مقهور يانكي شدم كه غرق ربا هاي بانكي شدم
غم نانم از كسب دانش بداشت به سر جهل اهريمني را بكاشت
سوادي اگر مي توان داشتم به مريخ اسلام مي كاشتم
كجائيد ورراث گرد آفريد ؟ كجائيد اي دختران رشيد؟
كجائيد اي نخبگان عجم ؟ چه ساكت نشستيد اهل قلم
به گريه حسين را صدا مي كنيم و جان را چه آسان فدا مي كنيم
حسين ار همان شاه پيروز بود همه جنگمان جمله ده روز بود
بگيريد دست مرا اي يلان كه بردند كوران عصا از شلان
طنابي مرا بايد و تكيه گه كه بيرونتان آرم از قعر چه
توانم به دامانتان چنگ برد ؟ سخن گفتن از حق و سيلي نخورد ؟
مرا همرهي بايد اين راه ژرف مرا مرد ميدان نه ميدان حرف
بيا زين بنا پاسداري كنيم بر اعرابيان تاجداري كنيم
((كه گر سر به سر تن به كشتن دهيم از آن به كه كشور به دشمن دهيم ))
كنون گاه آنست : ايرانيان كه بر ژرفناي بلند جهان
بگوييم بر دشمنان كيستيم بگوييم ما نا خلف نيستيم
گر آتشكده سرد وخاموش شد نه يزدان نه آتش فراموش شد
خدا را بود نامها بي شمار تو هر نام او را به جايش بدار
همه سر بلندي ز ايران ماست و ايران ما عشق و ايمان ماست
ابوالقاسما روح تو شاد باد ((و رحمت بر آن تربت پاك باد ))
كه گرشعر شور آفرينت نبود يقينم كه ايران زمينت نبود
(غلامي ) كه از عشق گويد سخن خوشا عشق و اعضاي اين انجمن
((دريغ است ايران كه ويران شود كنام پلنگان و شيران شود ))
