نجواي زائر
سپيده دم كه به شهر تو ديده بازكنم
به قصد قـــرب نـماز از سر نياز كنم
صدای طبل ونقاره چنان انیس منست
كه گوش جـان به نواي هزار ساز كنم
******
بياد آورم آنـروز كـز ديـار عــرب
سفير وحــي به ايــرانيان صفـا ميـداد
دژي كه حصن حصين بود هر عرب زده را
نـويــد فاصــله از آتــش خدا ميـداد
×****
بياد آيدم آنـــدم كه نخبگان عجم
ز باغ معــرفت تو چه خوشـه ها چيدند
خداي غاصب اين ملك و نوكران عرب
زوال عيـش و طرب را به چشم ميديدند
××××××
اگر چه دعوت مامون به غير خدعه نبود
چه ميشد ار كه خداوند لطف مي فرمود
ستاده مظهر ايمان و فتنه در بر هم
ميــان باطل و حــق يك نماز فاصله بود
******
شهيد خاك خراسان شدي بدست عرب
نبود رفتن اينـــگونه ات بـــدون سبـب
دريغ و درد كه بردند دوستدارانت
به تخت پادشهـــي از ســرير علم و ادب
******
ببار ديده و از سوز دل ترانه بگو
ز نارضاي رضايـان اين زمانه بــگو
ز تاج و تخت و شكوهي كه نصف ايرانست
غزل بگو ز رضـــا و زآستـــانه بــــگو
×××××××
از آنزمان كه بنام تو آستانـه زدند
چه نقبــــها كه به افكــار عاميـــــانه زدند
به يك تقدس بي مرزو دوستي ی غريب
بسي دسيسه بــه ترفنــد شاعرانــــه زدند
به پشت پنجره جاي خشوع از سر درك
نـخ و طنــاب به گردن چـه ناشيانــــه زدند
به اين فريب كه شاهان امام عصر خودند
به نام پــاك تـو هم وصله شهانـــــــه زدند
شهي ز روي ريا كلب آستان تو شــد
و شاعران كه به آن رنـگ عارفـــا نــــه زدند
حريـم عشق تو شد بارگـاه پـادشهي
و نقشهـــــا كه بـه ديــوار آشيانــــه زدند
از آنزمان كه تو سلطان شدي و شاهرضا
دكان نـــــام تــو را رو به هر كرانــــه زدند
كمـي زنـام تـو پاشيد بـر بهشت رضـا
بناي قبــــر گـــران را به اين بهانـــــه زدند
برون درب شفا خـانـه هـا بنام تو شـــد
درون خانـــه ســر مـرگ نيـز چانــــه زدند
به نام خـدمت مخـلوق اي بسا صندوق
ز نـام پـــاك تو بر ســر دري نشانـــه زدند
به زيـرسر درآن خـانـه يك كلاه ز شرع
به زلف دخــت ربــا شانـــه ماهـــرانه زدند
صـداي مـوج مــرا اي امــام مي شنوي ؟
ز پشـت اين همــه ســـدي كه گردخانـــه زدند؟
همين كنـار خيابـان يكـي زسرما مرد
كنـار بـزم كسـانـي كــه شادمـانــــه زدند
كنـار مـزرع دهقان كـه خـواب آب نديد
چه كشته ها كه ازاين توليـیــت جوانـــه زدند
به فكرخانه خود باش شاعري چون گفت
شنيــــده ام كــه به افســار او دهــانه زدند
من آمـدم زدیارم به میهمانی ی تو
بـه زيـر پاي تـو بـر مركبـم سـرانه زدند
كبوتران حـرم هـم زدانه سـير شدند
ز بـــس دكـان كـه بـراي فـروش دانـــه زدند
خـدا كند كه نباشي تـو آن كـه مي بينم
چـرا كه نـام تو را بـــر در خـزانــــه زدند
رضاي مـن ، بـه( غـلامي) نشان راه بـده
كنـــون كـه تيــر به تاريــكي شبانـــه زدند
رضاي من ، تو هنوزم، رضاي قلب مني
ا گـر چـه نـام تـو را قلـــب بـر زمـانــه زدند
محمد رضا غلامي بيرجند 15/9/1382

