معشوق من
روزگاريست كه سوداي توانديشه ماست
واندرين بيشه خط وخال تو دائم به چراست
فرصتي آمده فارغ زنظر گاه رقيب
در گذرگاه دل من گذر خاطره ها ست
وقت آن شد كه به تصوير كشم قامت تو
با سرشكم بنگارم غزلي بي كم وكاست
همه گويند توماهي وگلي وصنمي
وين تماثيل وتفاسير كه والله خطاست
نه يهودا نه مسيحا نه كس ديگر گفت
رازي از عشق كه در مايه ودرشأن شماست
به چه سان همچوتويي آمده دردهر پديد
رمز و رازيست كه از حيطه تدبير جداست
توبدان گونه مرايي كه خودم مي خواهم
نه بدين شيوه كه تفسير شدي ازچپ وراست
تو عزيز دل و جاني وتو معبود مني
تويي آن مطلق ذاتي كه سزاوار ثناست
منم آن ذره كه از فيض اهورايي تو
بي نيازم زشفيع ونظر واسطه هاست
گر ندارم كه زرافشان قدوم توشوم
از مريدانم و جان تحفه ي ناقابل ماست
ما به ميثاق نخستين سخن ازعشق زديم
واندراين ره نه فقط دادن سرشرط وفاست
واعظم گفت كه مرتدم ومحكوم به مرگ
عشق من ضامن بي رنگي اينگونه حناست
گر چه آن يل كه نفس گير سركوي توبود
مشت خاكي است كه سربردرايوان فناست
من و اين خيل رقيبان وبدين بحرطويل
چه غم آن راكه پس ازحادثه درمتن بلاست
به ( غلامي) زكرم گوشه ي چشمي بنما
