تبليغاتX
.:: شعر و داستان ::.

شعر و داستان

شعر من چشم روزگار من است-------- ورنه از هر چه شعر بیزارم

پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388 13:31

 

 

ای خوش نمای عالم هستی خدای عشق  

ای شور عاشقانه ی در ناله های عشق                  

ای نام جاودانه ی آغاز و انتها

ای خالق ترانه و اندیشه های عشق

اندیشه ام تراوش روح بلند توست

فریاد تک صدایی ی بی ادعای عشق

من عاشقم به سبک و سیاقی که در من است

فارغ ز دیر و مسجد و چون و چرای عشق

محصول سالهای عزلت و در خود فرو شدن

تقدیم میکنم به ساحت مشکل گشای عشق

وقتی درون جذراتم روح زندگیست

اعجاز سالهای نوری و آن ماورای عشق

یاکهکشان که حاصل آوخ ستاره است

هر یک مطیع و تابع آهنربای عشق

یعنی به غیر جان و خرد جمله باطلند

ما مانده ایم و نکته ای از ابتدای عشق

پوشاک دیگری برای توباید برید و دوخت

تنگ است ای خدا بهر تو اینسان ردای عشق

بگذار کعبه در محاصره باشد ز چار سو

شیطان بایستد بر سر ام القرای عشق

شاید که  کلک   فهم کسانیکه عاشقند

بطلان کشد به وحشت این اژدهای عشق

باشد که هاله های تیره ی گرد شعور ما

در بینشی دوباره بگردد فدای عشق

زیرا :

...((نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق

ثبت است بر جریده عالم بقای عشق))

 

 

نوشته شده توسط محمد رضا غلامی | موضوع: | لينک ثابت |