چه مي شد گر تن تبدار من را طبيبي حاذق و هوشيار مي بود
به با لين دل رنجيده ي من نگاري تا سحر بيدار مي بود
×××××
چه مي شد گر بهار زندگاني لگد مال هوسبازان نمي شد
براي ربه وام زندگاني بناي زندگي ويران نمي شد
×××××
چه مي شد گر خدا با بنده گانش بناي سازگاري ساز مي كرد
چو مي بستيم در بي را ز غفلت به رحمت درب ديگر باز مي كرد
×××××
چه مي شد گر بناي دوستي ها بنايي تا سر هفت آسمان بود
از آنجا رنگ و رخسار كژيها بدون حجب بر هر كس عيان بود
×××××
چه مي شد پله هاي هر ترازو به گرمي دست هم را مي فشردند
وسط مي بود شاهين ترازو كه مردم دل به عدلش مي سپردند
×××××
چه مي شد دوستي ها ريشه مي داشت به آن مي شد كه مي كرد اعتمادي
همه تقسيم مي كردند با هم غم و درد و گرفتاري و شادي
×××××
چه مي شد چشمها بيدار بودند كه مي ديدند پايان سفر را
در اين عمر دو روزه چون سگ و گرگ نمي خوردند خون همدگر را
×××××
چه مي شد گر به پاس نعمت حق مصيبت را ز دلها مي زدوديم
برادر وار در دنياي واحد سرود شادماني مي سروديم
×××××
چه مي شد آدمي از نسل آدم به آدم آدميت بار مي كرد
نه هر آدم نماي گرگ پيشه شعار آدمي نشخوار مي كرد
×××××
چه مي شد گر درون سينه ها مان ولي بود و دلي لبريز از ايمان
گهي دل غرق در آغوش ول بود گهي هم ول ز دل مي برد فرمان
×××××
چه مي شد چشممان در چشم هم بود حديثي از وثا قي جاوداني
ز برق چشهامان خوانده مي شد نظر بازي نه ،، اوج مهرباني
×××××
چه مي شد جمع با احساس اين شهر چنين در گوشه و تنها نبوديم
بجاي قصه هاي غصه ي خويش سرود عشق از دل مي سروديم
×××××
چه مي شد دستها تان شادمانه گريز از آنچه بود و هست مي زد
چو از نظم غلامي خوشه مي چيد برايش يك دقيقه دست مي زد
